پله نوردی.....
نوروز امسال در آستانه یکساله شدن پارسا جون ، پسر گلم، حرکتهای جدید زیادی ازش سر زد که با دیدن هر کدوم از اونها شوری عاشقانه توی تک تک سلولهای وجودم جاری میشد و هنوز هم بیش از پیش میشه و اطرافیان رو هم خبر میکردم تا اونهام تو این شادی و شکر گزاری سهیم باشن. دومین روز عید 92 که داشتیم وسایل سفر رو می چیدیم توی ماشین و همگی مشغول بودیم یه لحظه متوجه شدم که از دو تا پله پارکینگ پایین رفته و با خوشحالی به من نگاه میکنه.چند روزی بعد هم سعی در بالا رفتن از دو تا پله حیاط کرد و یه وقت(٩٢/٣/٣) هم مشتاقانه میخواست از پله های بین طبقات بالا بره که نتونستیم مانعش بشیم و شروع به بالا رفتن کرد.
من و بهروز هم مشتاقانه و با ترس همراهیش کردیم اما خودش با اشتیاق کامل و مسرور از این کار.....
دوازده پله اول رو بالا اومد به یکی از واحدهای نساخته رسید و کمی نشست و با خودش حرف زد و دوباره هشت تا پله بالا رفت و به واحد بعد رسید و برای استراحت شروع به خاک بازی کرد و بابا اجازه این کارو بهش نداد و دوباره با بالا رفتن از هشت پله دیگه به واحد خودمون رسید و چون مدتی بود که در زدن رو یاد گرفته بود در رو کوبید و بابا آوردش توی خونه. این بود که پسرم ٢٨ پله رو بدون خستگی بالا اومد!
فدای پاهای کوچکت کهگنجشکها از شادیت نوای شادی سر داده اند
و فرشته ها بالهایشان را گشوده اند و فرش زیر پایت کرده اند
تا در پناه خدا محفوظ باشی ....


پله نوردی.....
